نماز ِ جماعت موجب ِ وحدت در بین ِ مردم می شود . تعطیلات و سفر مردم به شمال نیز همینطور .

چه بسا کارایـــی ِ سفر به شمال در شکل گیری ِ وحدت مـردم بیش تر هم باشد . جماعتی در 3- 4

باند، در مسیری یک باند ِ،همگی در کنار ِ هم رو به شمال قرار می گیرند ، همگی با هم کلاژ گرفته،

همگی با هم دنده عوض نموده، همگی با هم کلاژ ول کرده ،همگی با هم گاز داده و هر جا که لازم

باشد با وحدت ماشین ها را خاموش می نمایند و با صبری کم نظیر ساعت ها در ترافیک ایستاده و

همگی به روبرو خیره می شوند .

بیایید ... بیایید و هر چه لباس ِ بی خواهر مادر دارید بیاورید شمال بپوشید .

بیایید ... بیایید و با مایوهایتان به بازار بروید و با لباس هایتان به درون ِ دریا .

بیایید ... بیایید و در شهر و اجتماع و ماشین و ویلا و چادر ، هارررر هارررر با صدای بلند بخنـــدید و

شیهه بکشید و جیغ بزنید و نعره !

بیایید ... بیایید و ...هی بیایید !

ولی جسارتا ً در پی ِ این وحدت ِ والا هدف چیست ؟ حمله به دریا و ( خجالتاً ) لخت شدن ؟ گرفتن ِ

عکس هایی با پوزیشن های خاک بر سری برای فیسبوک ؟ راه رفتن با شلوارک در سطح ِ شهر ؟

داشتن ِ آزادی های یواشکی در پشت دار و درخت و بوته ؟ یا ... ویلا با ژیلا ؟

هدف از سفر چرا اینقدر خاک بر سر شده ؟! می خواهید ما به شهرتان بیاییم و صحـــبت کنیم تا

بتوانید همان جا لخت شوید و شلوارک بپوشید و موهایتان را به دست ِ باد بسپارید و یک عدد ژیلا

به نامتان بزنیم ؟ یا اصلاً لوله کشی کنیم و دریا را به شهرتان بیاوریم ؟ از شوخی گذشته ...

چرا برای این 4 فقره ننگ ، اینقدر سختی ِ ترافیک و وحدت را به جان می خرید ؟!!

الحق که بدبختید .... الحق ....

 

+ بلانسبت ِ دوستداران ِ طبیعت ِ شمال .

+ بلانسبت ِ شیک پوشان و مودبان .

+ بلانسبت بافرهنگان بی آزار .

 

+ نوشته شده در شنبه 11 مرداد1393ساعت 0:4 AM توسط لرمانتف |

 

یک راس همکار داریم از قضا ام العجایب . بیــــرون آمده از تخم مرغ شانسی . درونش ضایـــع تر از

بیرونش ، بیرونش ضایع تر از درونش . با حرکات و سکناتی بَس شگرفــــــ...

با بودنش هر روزه ما را به اضــافه کردن ِ جمــله ی " هـــر دم از این باغ بَــری می رسد / ضایـع تر از

ضایع تری می رسد ! " با فونت ِ بزرگــــــــــ وسوسه می کند .

از قضا تابستان ِ ننه مُرده از راه رسید و همکار ِ ما عینــــکی ابتیاع نمود ، بَس آفتابی ، شیشه به

غایت تیــــــــره ، فِرِم بَسی چسبان ! و بر چشم نهاد ، بعد از 2 ساعت در در و دیوار رفتن ، دست

فرمانش خوب شد و دلبستگی ِ بی مــثالی به این شئ ِ دسـته دار ِ سیاه پیدا کرد . آنقــــدری که

جای ِ تمـام ِ داشــته ها و نداشته هایش را در سوت ثانیه پُر نموده و گردن ِ همیـــشه کجش را به

مثال ِ عصایی صاف نمود و وی را سربلند کرد .

... بگذریم که ما دیگر چشمان ِ همکارمان را ندیدیم ! ... اما این عینک ِ ورپریده ، بی ســـر و صدا ،

شد مُخِل ِ کار او و ما و همگان !

با عجز و التماس و قسم به قرآن از وی طلب ِ برداشتن ِ عینک می نـمودیم و وی با شدت و حدت

و قسم به جد و آبادش ممانعت !

بر آن شدیم ، حال که تمامی ِ راه های دخـول بسته است ، راه ِ خروجی پیـدا کنیم و ورود ممنوع

برویم و با شیوه ی طنازی و فکاهه گویی ، عینک زدن را از سرش بیندازیم ...

می گفتیم : آقای ِ یک راس ، آفتاب غروب نموده ، عینکت را بردار اکسیژن به چشمانت برسد !

وی با شادمانی پاسخ می داد : ازش راضی ام ، راضی !

می گفتیم : تو راضی ، اونم راضی ... اصن گور ِ بابای ناراضی . ولی مگر مقصود از زدن ِ عینک ،

جلوگیری از مضــرات ِ آفتاب نبوده ؟! ، حال آفتاب رفتــه ، بَرَش دار ، چشمانت خون اُفتاد ِ ! تا کل ِ

سیستمت بهم نریخته و آسم و ذات الریه و سنگ کلیه و فتق و بواسیــر گریبان گیرت نشده ، آن

بی صاحاب را بردار !

باز در جواب می گفت : خیلی خوب می بینم ، خیلی ! راضی ام ، راضی !

می گفتیم : شیشــــه های عینکت خیلی تیـــره است ، جایــــی را هم می توانــــی ببینی ؟؟

می خواهی بدهیم یکی از این نِـی ها را برایت سفـید کنند ، تلق تلق بر زمین بزنی و موانع را

دریابی ؟! اصلاً موقع ِ آبیاری گلدان ها را می بینی ؟! آخَـر گلدان شرق است و شلنگ در دستت ،

غرب  !!

در جواب می گفت : راضی ام ، راضی !

دیدیم دیگر مُجاز نیست این بنده ی دائم الشُکر و راضی به رضای خدا را بیش از این مورد ِ اذیت و

آزار و طنز و فُکاهه قرار دهیم . خدا را خوش نمی آید .

مخلص کلام اینکه :

طنز و فکاهه گویی از سر ِ ما اُفتاد اما عینک از چشم ِ او ... نه !

 

چندی پیش ، توسط ِ یکی از رازداران و امانت داران ِ جمع ، با خبر گشتیم که وی قصد ِ مهاجرت به

آنتالیا را دارد !!!!

این را دیگر نمی دانستیم به کدامین اعضا و جوارح ِ یساری مان حواله دهیم . هیج کـــــدام از اعضا

و جوارح ِ ما ، گنجایش ِحمل ِاین تصمیم ِ ناگهانی و ثقیل و دور از تناسب را ندارد . لذا پناه می بریم

بر والی ... غولی ... هیولایی ...

 

همکار برو ! بــــــــــــرو که تمام و کمال از خیرت گذشتیم . فقط جواب ِ یک سوالمان را بده و بعد برو

... تو بروی آنتالیا ، آنتالیا کجا برود ؟؟!! تو را به خدا جواب بده و بعد برو ...

بیا این هم عینکت ، جا نماند یه وَخ ، راستی... ما در جریان ِ رفتنت نبودیم . یهو آمدیم ، تو نبودی ،

برگشتیم ! هنوز هم از رفتنت کمر راست نکردیم که نکردیم که نکردیم ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 0:1 AM توسط لرمانتف |

 

خدایا نزار دنیات اونقدر خوب و قشنگ خوابم کنه که ،
هیچ کسی دلش نیاد منو از این خواب ِ قشنگ بلند کنه ...

+ نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 10:36 PM توسط لرمانتف |

 

بزرگ تَر شـدن رو نمی خوام . جلوتَر رفتـن رو نمی خوام . با تجـربه تَر شدن رو نمـی خوام . بیــشتَر

بودن و موندن رو نمی خوام . بیش تَر فهمیدن رو نمی خوام .

خدایا پا بزار رو ترمز ، من می ترسم !

+ نوشته شده در سه شنبه 17 تیر1393ساعت 7:20 PM توسط لرمانتف

 

جسـارتاً اینا دیگه بالشت و جوئــیدن !!!  وگرنه ، گریه که هیــــــــچ ... این آدما اگه دماغـــشونم با

بالشت می گرفتن ، بالشت به این روز نمیوفتاد به قرآن .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393ساعت 4:41 PM توسط لرمانتف |

 

حتم ...

پُشت ِ تجویز های تلخ ِ خدا ، حکمتی هست .

چه بفهمیم ...

چه نفهمیم ...

یه دکتر اگه دکتر باشه ! نسخه ش رو بخاطر ِ گریه و نِق و نوق ِ مریضش تغییر نمیده .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 10:10 PM توسط لرمانتف |

 

چراغ ِ خونه های دیگه پُر از رنگ ِ غربت اند .

چراغ ِ خونه های دیگه جای ِ خالی ِ آدم ها رو روشن تر میکنن .

چراغ ِ خونه های دیگه ، چراغای خوبی نیستن .

باید غروب بشه تا بفهمی که ... چراغ ِ هـیچ خونه ای شبیه ِ چراغ ِ خونه ی خود ِ آدم نمیشه .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 9:27 PM توسط لرمانتف |

 

{ اینجا رو با دقت بخونید }


گیــاه ها ، جواب ِ محبت و عشق ِ آدم رو به زیباترین شـــکل ِ ممکن میدن . بهتر از هر آدمیـــزاد ِ

دیگه ای همیـــن گیاه های بی زبون ...

+ پر انرژی – امیدوار – پر از ایــده ... به امید خدا میرم برای دو شغل ِ شدن ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 11:0 PM توسط لرمانتف |


من هیچ شعری رو حفظ نمی کنم

من هیچ شعری رو زمزمه نمی کنم

اما امروز به طرز ِ عجیبی مصرع ِ 14 این غزل رو ناخواسته و یکسره تکرار می کردم.

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند / باده از جام تجلی صفاتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال / که در ان جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب / مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند

هاتف ان روز به من مژده این دولت داد / که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد / اجر صبریست کز ان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود / که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 9:36 PM توسط لرمانتف

تمام ِ 90 دقیقه ی بازی

ابوی : یا علی مدد ، یا علی مدد ، یا علی مدد ، ....

دقیقه ی 91 بازی

ابوی : :l مسی ، الهی که حلب شی ...

 

:))

+ ضمن ِ تشکر از بازی ِ واقعاً زیبای بچه های کشورمون

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 12:8 PM توسط لرمانتف |

مطالب قديمي‌تر